تبليغاتX
منتظر...

می آیی...!

 

« تو را منتظرند »

 

در دور دست تو را منتظرند،

 

شهزاده ای، آزاده ای در قلعه ی ایوان،

 

به حیله جادو در بند گرفتار و چشم به راه که : « فریاد رسی می آید »

 

و به صدای هر پایی، سر از گریبان تنهایی خویش بر می دارد که : « کسی می آید »

 

و او خریدار توست، نیازمند توست...!

 

بیا مولا...

+ نوشته شده توسط سیده م در و ساعت 9:42 |
بی گمان خواهد آمد...

                          در صبح یک آدینه

با رایت آفتاب بر دوش

                                تا آن را بر بلندای گیتی به اهتزاز در آورد.

او می آید تا با اذرخش ذوالفقارش سینه شب را بشکافد!

                                  و خورشید خدا را نمایان سازد...!

+ نوشته شده توسط سیده م در و ساعت 9:37 |

مهدی جان !

مهدی جان! بگذار نباشد بر من صبحی که بدون تو آغاز شود. در آن پگاهی که نسیم عشق شروع به وزیدن می‌کند، در آن سکوت صبحگاهی، فقط تویی که می‌توانی روح سوهان خورده‌ی مرا از زخم زمانه التیام بخشی.

مولای من! می‌گویند انتظار مثل درد دندان است ولی نه، اگر این‌طور بود، آن را به راحتی به دور می‌انداختم. والله که از انتظار بند بند وجودم در آتش فراقت می‌سوزد.  
یا صاحب‌الزمان! تا کی در آسمان به پرنده خیره شوم؟ تا کی گل‌های سرخ را به یادت بر پرده‌ها سنجاق کنم؟ تا کی در پیاده‌روی نگرانی انتظار قدم زنم؟

مولای من! ارمغان غیبت تو، دل شکسته‌ای ست که در قفس سینه‌ام بر بستر انتظار آرمیده است.
یا صاحب‌الزمان! سایه‌ی سبزت بر سرم کم مباد. ای کاش دعایم مستجاب می‌شد که خداوند گناهانم را به محضرت نرساند تا دل پر دردت از دست نوکر بی مقدارت نرنجد، زیرا دل قشنگت دیگر جای گنجاندن کجروی‌های مرا ندارد. کاش بر دعای فرجم در حق تو ای گل زهرا سلام‌الله‌علیها، مرغ آمین، آمین می‌گفت و تو را از زندان غیبت نجات می‌داد.

آیا مرا به مروارید بخشش مزیّن خواهی کرد؟ آیا می‌شود که دوباره مثل روزهای اوّل آشنایی‌ام با تو، به خوابم بیایی و بر روی سیاهم لبخند بزنی؟ هنوز چهره‌ی مهربانت را که در خواب دیده بودم، از خاطرم نرفته چون می‌دانم که از دل نرود هر آن که از دیده برفت.

گل زیبای خاطرات شیرینم، مهدی جان! اگر پس از مرگم گورم را بشکافی و قلبم وجود داشته باشد، خواهی دید که روی آن نوشته شده: نفرین بر انتظار که قاتلم بود.

نمی‌دانم چه‌طور بگویم که خودم هم راضی شوم. اگر با زبانِ دلم شروع کنم حرفم زود تمام می‌شود، امّا دوست دارم با همان امامی نجوا کنم که بهایی برای محبّتش نداده بودم.
داشتم زندگیم را می‌کردم؛ تا این که صحبت از آقایی به میان آمد که خود غریب بود و به درد دیگران آشنا.
گفتم یا علی بگویم و با آقایی که این همه ذکر خیرش را می‌کنند، صحبتی کنم.
کلام اوّل همان و جواب هم همان.
به خدا اصلاً نمی‌توانم چیزی از محبّت اربابم بگویم. اگر شرمندگی را بهانه قرار دهم، باز هم وجدانم راضی نمی‌شود و راستی اگر شرم می‌کردم . . .

کلام آخر:
خدایا اگر قرار است بمیرم، بگذار امامم بیاید؛
        اگر قرار است بسوزم، بگذار امامم ببیند؛
     و اگر قرار است به غربت نشستن او از جانب ما باشد، الهی العفو!

+ نوشته شده توسط سیده م در و ساعت 14:17 |
                                    
+ نوشته شده توسط سیده م در و ساعت 15:34 |

یا هو

جمعی متفکرند اندر ره دین
جمعی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
!کای بی خبران راه نه آن است و نه این
"خیام"
 
+ نوشته شده توسط سیده م در و ساعت 12:17 |

بیا مهدی عالم در انتظار توست

بیا که بی تو به جان آمدم ز تنهایی
نماند صبر و مرا بیش از این شکیبایی

بیا که جان مرا بی تو نیست برگ حیات
بیا که چشم مرابی تو نیست بینایی

ز بس که بر سر کوی تو ناله ها کردم
بسوخت بر من مسکین دل تماشایی

ز چهره پرده بر انداز که تا سر اندازی
روان فشاند بر روی تو ز شیدایی

عراقی

 
+ نوشته شده توسط سیده م در و ساعت 12:2 |

یاابا صالح المهدی ادرکنی

 بود آیا که  خرامان  ز درم باز آیی ؟           گره از کار فروبسته ما بگشایی ؟

نظری کن که به جان آمدن از  دلتنگی       گذری کن   که   خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی  که بیایم چون به جان آیی تو      من به جان آمدم اینک تو چرا می نایی؟

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال      عاقبت  چون سر زلف تو شدم سودایی

همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب    به که بینم که تویی چشم مرا بینایی

پیش از این  گر دگری در دل من می گنجید     جز ترا نیست کنون در دل من گنجایی

جز تو اندر نظرم هیچ   کسی می ناید          وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی

                                                  

+ نوشته شده توسط سیده م در و ساعت 11:57 |

 

بیخود ز نوای دل دیوانه‌ی خویشم

 

ساقی و می و مطرب و میخانه‌ی خویشم

زان روز که گردیده‌ام از خانه بدوشان

 

هر جا که روم معتکف خانه‌ی خویشم

بی‌داغ تو عضوی به تنم نیست چو طاوس

 

از بال و پر خویش، پریخانه‌ی خویشم

یک ذره دلم سختم از اسلام نشد نرم

 

در کعبه همان ساکن بتخانه‌ی خویشم

دیوار من از خضر کند وحشت سیلاب

 

ویران شده‌ی همت مردانه‌ی خویشم

آن زاهد خشکم که در ایام بهاران

 

در زیر گل از سبحه‌ی صد دانه‌ی خویشم

صائب شده‌ام بس که گرانبار علایق

 

بیرون نبرد بیخودی از خانه‌ی خویشم

+ نوشته شده توسط سیده م در و ساعت 11:7 |